شب یک - شب دو .
به رویاهایی که جوان می سوختند .-زیر ظل آفتاب جسد را نگاه می کنم - باد کرده - انگار تنی دیگر زیر همین تن خابیده .داشتم ، من در هر پوسته از خودم تنی داشتهام که به خاب می رفت ، مثل تصویر یک پرنده بر مرداب که محو زیبایی نیلوفر ها شده و نمی جنبد ، آنقدر نمی جنبد که بر شاخه خشک می شود و در پاییز می افتدد ...
طبیعت
در من می میرد چیزی، صدای شکستن ِ مژه ایی که پنجرهیی می گشاید -چیزی از صدای شکستنِ مژه ایی می میراند چیزی را دری می گشاید باخودش درخودش می شکند که- شکست ِ تَن های آینه در اصابت ِ صورت (تَه،در آیینه-جایی که درکِ تصویر،نور وَ بودنِ در آن قرین ر
راستین ساز
راستین نام من است. از میانه های این رو از بودن ام با من نشسته،شکل گرفته و قوام یافته،تا همین خامی نوزده،بیست سالگی و در حافظه ایی از من ریشه کرده که مرا نهالی از جنگل ِ خود کاشته و حال من گمِ خود ام،در سایه ی نهال نشسته و به سطح درخت ها نگاه می برم.
سال سه ام.
سه سال. سال ِ سه ام، از همیشه عظیم تر، عجیب تَر، زنده تر. سه سال از هجدهم مهر ماه نود و شش گذشت،روی زَمین ِ اتاق ِ بی فرش ام،لَمیده وَ با ذوق ِ جنینی که تازه شکل می بندد تو دل ِ خودش ، خودش شکل می گیرد،شکل ِ خودش را می گیرد، با خودش می خندد، در خودش
گفت و گوی ضمایر ِ اول شخص ِ مفرد با آیینه.xa0
چه دیدن: در آغاز ِ راهی با مختصات ِ بی پایان، رو آوند های لحظه،شکل،گرفتنش می گیرد. هر شب، سه شکل از ذهن به انگشت هام احضار می شوند، انگشت هایی که راه ِ کلمه را رام ترند،حالا در این راه افتادند. یک ماهگی و ایجاد ِ نظمی ذهنی از برای حضور در جامعه، به صورت عینی. چرا دیدن : از آغاز وَ وقتی که به درون تَ...
به حمید.
- دیوانه از تمام ِ هجوم ِ تاریخ حافظه ی پروانه یی ست دور ِ خورشید های آبی که چشم های تو اند و پروانه های دیوانه نعره می کشند و پوسته ی سلول ِ خورشید ها می لرزد و ُ نور می افتدد - ش
پاره یی از آبان ِ عَجیب
. وَهمی از شکل ِ آخرین درخت در صبح ِ جهان ِ اکنون،در ابتدایی ترین فصل ِ وقت، سپیدییی را تَرَک می داد تا واقعیت بریزد. دایره ها بریزد خَط ِ سن های سپید،قهوه یی و َ سبز بریزد روی پیشانی ِ همه چیز، و چیز ها بترکند،صاف،ساده و تو خالی،حبابی. و مولکول های
برای شدن ِ الماس
'مرثیه یی برای رویاهای تهران' من می تونم یه میز ِ خاک خورده ی چوبی باشم، توی یه خونه جنگ زده توی سوریه که روش پر از غبار شده. همه فراموشش کردن،همه به خاطر جونشون، اون خونه رو، اون میزُ، تمام ناهارا، شاما، تمام ِ لحظه هایی که روی اون میز گذروندن ُ
برای آخِر پاییز و بی شمار کلمه ی مرگ
زیبایی ِ گُل زیبایی قسمت شده ی بین ِ بودن های مقطعی ِ لحظه وقتی فصل می رود دست ها می روند و همه چیز ِ لحظه در تَنِ سیال ِ خودش می ریزد رَنگ ِ سکوت گریه می کند در قرنیه های من وُ عقربه های خفته در این اتاق اشتراکی از فصل را در بین چَشم های ما تقسی
مجلد پوشیدنی از راستین سازه : بخش یک: فرهنگ ژاپن.
http://uplod.ir/57f7r0fo5eu7/فرهنگ_قدیم_و_اساطیری_ژاپن.pdf.htm - تیم راستین سازه،با رویکردِ ایجاد فرهنگی نو و پویا در امر پوشیدن، مدتی کوتاه است که در بستر خلق آثاری نو مشغول به فعالیت می باشد، اولین نسخه از مجلد خود را در قالب ِ خوانشی از فرهنگ ِ پ
جای خالی
بابا امروز که داشت می رفت مهمونی،یقه ی پیرهنش رو باز گذاشت،کاری که غالبا نمی کنه. مامان بهش گفت چرا باز می ذاری؟ هوای بیرون سرده و سرما می خوری. بابا روش نشد صریح بگه که دلش خاست احساس جوونی کنه،چون به مهمونی دعوت شده بود که دوستای قدیمیش اونجا بودن
کنش
دنیا تماما به گیاهی ست از بستر خاک آدمی.گوهر درون آدمی را هسته ایی بود،اشک حق باغبان هسته اش را گیاهی کند به نور تا کمال و ثمره ایی از عشق تا توحید.22_12_96Let's block ads! (Why?)
گر
بر می گردند،راه می روند و شکل می دهند و می گیرند توامان.این رقصی ست که باد و برگ می گیردش،تن و خاک در هم انس می شوند،سوال می شوند،جواب می رویند و پاسخی ست که ماه به زمین می دهد:شب. همه ی عناصر در هم می تنند و نقصانی اگر هست در ارادتی ست به نفس.آدم اگ به درختیش ش شک کند،قطع ش می کند،نمی روید،در تمام ...
شیشه
زندگی منعکس شیشه ایی ست که حایل ان را حق دیدن باشد.میان ما و کمال حق شیشه ست به نام زندگی_تا که شیشه ها کنار زدن_مرگیدن،رهایی از نفس است تسلسل حیات در تمام سلول. این انعکاس جمال حق تعالی را تاب دهد،تاکه چشم دل بی تاب شودو فروغ نور کمال حق بیند،راه گیردو در درون مقصدش ساکن شود،به زایایی سماجت حیات.می...
دوزخ
                            خون زمستان به رگ بهار می ریزد               دشت هایی در من نفس می کشند و آسمان ها را بخار می کنند           ابرها گلو به گلو ستاره می چرند و                            درخت مست می روید                                             در رقص دامنت شکوفه ست ومی بوسمشدو جنگل تر ر...
تا
وقتی در کهکشان را باز می کنی و ستاره ایی دنباله دار می پوشی چشم هام سو می گیرند سمت ات و دریانوردی غریزی می شوم که بلد است موج های متلاطم را به خط کند و به کمد اتاق برسد 19_10_96 + نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۶ساعت 11:49 توسط راستین خواجوی نوری |
چه
حوالی جنگ است و تکه هاش می ریزد به چشم م پی کشف دانه و آتشفشان هایی از جوانه روزنه ها ترک برداشت و میلیون ها دریا منعکس شدند به قطره ایی نفس و فرق امواج میان را اقیانوس ها فاصله می داد . . و کلمات تمام می شوند شاید رقص برکه ها تمام دره را در دایره ایی تا دهد _دورم از آینه،بی مقدار_ انفجار و قدم های ...
روزانه
بهآفتاب هایی که پیدا می کنم،خیره می شوم. به جاده هایی که هر روز سوارشان می شوم با قدم هام. به هم گامانم یا کسانی راه می رودند به خود. همه دریک جاده ایم. هر که کوچه ی مغزش را می خرامد،کوچه های دلش را یا خاطره اما همه در یک جاده به جریان اند.ازآغاز تا آغاز دیگر. از تولد تا تولد های هرباره.تا هربار که ...
گردش
مسیری است. نه پایانی است،همه به آغاز مبدل می شود، از جوانه ها که رگ گیر و جاری شود به رود و آبشاری در میانه ی سینه که آب عشق است. آب مایه ی حیات است و جان ها جوید تا ابد به آغاز یابد. هر که آب جوید تشنگی دارد و آن که تشنه است دلی دارد به وسعت کویر. _کویر بودن داستان هاست_ از غربت دل عشق جو تا ستارگا...
حد
حجاب است بین پرده ها و صورت، از حیطه ی بیرونی قطره تا وجود آب. سیل هاست در درون_در همان هیات قطره،سیل ها در گیرد از کویر. سکوت ها به انفجار شود،کوه ها مذاب شود و گونه ها چرخش گیرد که از هرچرخش نگاه ها توان دید و این نگاه سبب شود تا زوایای دایره ی تکرار و ابعاد در حجم سینه ومغز تعبیه گیرد. شماری از ش...