خرید بک لینک
-روز بعد درخت آینه ها رو از دیوار در میارم. درخت معلق رو هم از بالای دیوار میارم پایین. دیگه جای امنی ندارم، در روز جاری رویاهامو از دیوار جدا کردم و دیدم که آفتاب توی این چند سال یه حصار زرد از پوست خودش رو روی کاغذ جا گذاشته. شاید بخام کاغذا رو همین جوری نگه دارم. موهای دخترم رو میدم به مادر واقعی‌شون. کتابا و کلمه های از یاد برده ایی که همیشه توی سینه‌ام سنگینی می کنن رو باید بذارم توی دوازده تا کارتن موز تا این سنگینی همیشه باهام باشه، تا بفهمم هنوز روی زمین‌ام. تو فکر اینم درختارو بکارم تو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس جعفری تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 2:34

-فردا درخت آینه ها رو از دیوار در میارم. درخت معلق رو هم از بالای دیوار میارم پایین. دیگه جای امنی ندارم، امروز رویاهامو از دیوار جدا کردم و دیدم که آفتاب توی این چند سال یه حصار زرد از پوست خودش رو روی کاغذ جا گذاشته. شاید بخام کاغذا رو همین جوری نگه دارم. موهای دخترم رو میدم به مادر واقعیشون. کتابا و کلمه های از یاد برده ایی که همیشه توی سینهام سنگینی می کنن رو باید بذارم توی دوازده تا کارتن موز تا این سنگینی همیشه باهام باشه، تا بفهمم هنوز روی زمینام. تو فکر اینم درختارو بکارم تو باغ پشت تیمارستان، یادم میاد بعضی شبا به شوق اینکه قراره اونجا با بچه هام باغ سبزی و توت و سرو بکاریم به خاب می رفتم و صبح اونقدر واقعیت های محقری رو برای خودش می کرد که همه چیز مثل یه رویا موند اونجا. اما اگه دروغ نگم، ته اون باغ، دوتا گردو خودم کاشتم، با دستای خودم و بهشون آب دادم، به امید اینکه بزرگ بشن. اونا خیلی دورن، ته باغ توی یه دنیای دیگه شاید بیان تو خابم، اما دلم می خاد اینجوری فکر کنم که کسی به جز من هم به فکرشون هست و وقتی من نیستم هم بهشون آب میده و از مارای توی باغ نمی ترسه. امشب یکم با خودم بلند بلند تو خونهام حرف زدم و این احتمالا آخرین شبیه که تا مدت ها می تونم فقط برای خودم نگهش دارم، بدون حضور نزدیک ترین و عزیزترین آدمای زندگیام با این تن. به این فکر کردم که تا به حال به دنیا نیومدم، تا به حال عاشق نشدم و تا به حال بوسیده نشدم. انگار من حافظهی یه جنینام که داره خاطرههای جسدهای تن قبلی زمینی رو خاب میبینه. نمی دونم کی بیدار میشم، نمی دونم بیدار میشم یا نه و نمی دونم وقتی که بیدار بشم، واقعیتا مثل این رویاهای محقر قلب بزرگم رو به درد میارن یا نه. چیزی نمی دونم و فکر میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس جعفری تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 14:56

وقتی که لبی میشکند و از فضای خالی ِ شکستن ِ لب، کلمه ها اسبهایی سفید میشوند که قوس ِ آن ها با شکل خاک به یاد می آوری، من یکی از بوسههای فراموش شدهی توام که در دشت به سینهی یخبستهی انسان، خونام را شلیک کردهام. خون ِ من، که از آخرین رجعت ِ خورشید به درون ِ تنهای انسانی در رگِ انسانیشان شبی لرزا داشت میدرخشد تا زمانی که اسب به زمین بربخورد و شکل ِ زمین را عوض کند. پس حالا که با حافظههای انباشتهی دست ِ مثلهی تو و شکلهای گمشدهی کبوتری که روزی پنج مرتبه به پشت پنجرهی تو میآمد و می خاستم که من او باشم، تو در منظرهایی خودت را حل می کنی: مثل ِ آفتاب که خون ِ خودش را در دریا حل می کند و مثل برف که روی قوس ِکمر ِ اسب مینشیند تا سفید طیف ِ سرخ تری از بوسههای لبهای شکسته را به خود بگیرد. پس به من بگو با دستهای فراموششدهی مثلهات از عشق و زخم، چرا برف طبیعت ِ نمکین ِ خود از بغض ِ ابری که به درون زمین خودش را حل می کند و از قوساش می باراند من را .تو که روزی مرا در باد ها در آغوش گرفتی و به میان خرزهرههای سپید بردی و رها کردی در آنجا تا مستی ِ رنگ منتظم ترین حافظهی خورشیدهایی دیوانه باشد که خودشان را در درونِ رگهای انسانی یک اسب عبور میدهند. به من بگو راز ِ دیدن ِ چیزها را وقتی که، خون فاصلهاست ، اسب و خورشید فاصلهاند و انسان تنهاست، رسوب ِ آهن را در رگی که از ساعد میبرد بگو که جَلی تر ببرد وقتی که از قوس ِ خودش چیزی را می کاهد و من را در فاصلهی بین رگهای ابر و عنبیه محو میگدازد .به صراحت ِ بیصورتیام از آخرین لمس ِ ماهک ِ ناخن بر گونه بگو بی که خراش بردارد تا برای آرامش لبهای بیبوسه و تنهایی که در قوس ِ کمر ِدیگری ابری برای باریدن میشوند دعا بخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس جعفری تاريخ: پنجشنبه 10 خرداد 1403 ساعت: 23:00

-نجوم خاک که در ابتدای پس از تن های دیگرش به زمین میخورد، دیگر نمیتواند برخیزد. چرا که ذرهی آب را دیده که میرود و نمیتواند جلوی رفتن او را بگیرد، چرا که افق و عمود هیچ گاه به یکدیگر نمیرسند. تو در همین مختصاتی که آفریده شدی، سر دیوانهات را به آهن میکوبیدی تا بتوانی خودت را در افق حل کند. ( در واقع تو با حرکتی عمودی- دورانی می خاستی تا در افق حل شوی ) و به دستهای من که می خاستند شکل طبیعی ترا در حالت اولیه تنت نگاه دارند، شکلی از حافظهی سکوتات را با دندانهایت بخشیدی.دستهای من حالا از آینده آمدهاند و به جز جوهر و چند شکل از فرورفتگی در تنها و سرما و تنهایی، چیزی بر دیوارهشان حک نشده بود. تو دستهای من را به گذشته ی زمین بردی و شکل اولین شکار جهان را بر روی آن با دندانهایت ترسیم کردی/ کلمه اولین شکار جهان بود. آیا هنوز کلمه اولین شکار جهان است؟ ( اولین صدای جهان را چه چیزی شنید؟ ، اولین صدای جهان را چه چیزی خلق کرد ) / تو باید به ابتدای این صدا نزدیک تر باشی، چرا که در لحظه های ابتدایی خاک، جایی میان افق و عمود افتادی و وقتی که قطرهی آب به وسیلهی جاذبه از تن تو میرفت، تو صدای شکستن تصویر خودت را در وقت اصابت قطره به خاک دیدی و از آن پس دیوانه شدی. از آن پس به جای مَرمی گلوله که میتوانست سر چیز دیگری را بشکافد، به خودت شلیک کردی در انعکاس دیدنات در اضلاع مرگ. من از اشکال غایی خاکام. حافظهام را از تنها، سرما و تنهایی بیرون آوردهام، تن سترونام را، ساعد معصومام را در اختیار دهان تو قرار دادم تا ابتدای سرود جهان را با آن بخانی، و بعد آن را با الکل شستند. بعد دستم را به سمت شیر آب بردم و آب ریخت و من در تکثر صورتهای بیصدا دیوانه شدم. من در سبزی چشم ِ کلمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس جعفری تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1403 ساعت: 17:05

یک بار وقتی که در چشمهای من افتادی و به من گفتی که این لبهایی که بیحدیِ سهمگینی از زیبایی دارند را چه کسی خاهد بوسید، آهن در دهانم شکفت. و وقتی که پناه برده بودم به رحمها تا شکوفهی مَرمی ها را در آن گور کنم، سیاه به من گفت که طعم ِ آهن زنگزده میدهد زهداناش، پس باید تو من را شلیک میکردی به زاویهایی از تنهایی ِ رنگ، تا زلال در آنجا بگریم.آنجا باید می فهمیدم که در دهان من و رحم ِ منشور و حنجرهی تو، حافظهایی عمیق تر از فهم ِ مشترک انسانی ما از عشق وجود دارد که یک تیغ ِ قطعی را روی حنجرهی تمامی انسان ها می گرداند.برای همین دیدم وقتی که پژواک ِ بودن در آینه، سیاه مینماید، از پوستم ریختم در جنگ تا لبهام در طیف ِ روشنتری از آب، خون مردگیِ سرخهاشان را بشویند/ بی بوسه.حالا در ادامهی آینده هر صبح، امتداد من و تصویر ِ خالی، چیزی هست که نیست و تیر می خورد و کشته میشود، تا هر صبح از گور ِ کس ِ تو بلند شوم و به دنبال ِ لبام بگردم تا ترا با بوسه، صدا کنم. من تاریخ ِ ابتلا به عشق ِ مرضی را در پیشانی سه اسبی که کشتم مخفی کردم و میدانم که بدونِ لب نمیتوان ترا بوسید، برای همین در جمجهی اسب شکستم، وقتی که به آب رسید و با معصومیتی که از آب بیشتر بود، در چشمهای خودش، لحظهی قطعی مرگاش را در رحم ِ تو تاخت. این یک برخورد از یکی از سه اسبی بود که دیشب، به جای سقوطام از بلندی( جایی که آهن میتوانست برای همیشه در دهانم بیفتدد،) انتخاب کردم برای گم شدن و صبح دوباره در بین ِ گشتن ِ تو، جایی میان بدنام، آینه و چک کردن اسامی کشتهشدگان ِ دیروز، بیدار شدم، اما باز هم خودم را نیافتم، چرا که اسبْ آب ِ معصوم را میشناسد. وقتی که از دل ِ گوزن، فلز گذر کرد و برف طیف سرخی تری از خون ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس جعفری تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1403 ساعت: 17:05

از ساعد ِ دست زاویه ایی به بیرون برمیخیزد که مهار ِ صورت را شکانده و صورت ِ ریخته در دل ِ آفتاب بالاخره می خندد، اما نمی توان او را دید / چرا که یا در دل آفتاب مرده ایم و این رویای ماست که به ما نگاه می کند، یا او مرده و ما در ادامه ی رویای او به واقعیت چشم دوخته اییم.اما چشم ها دروغ نمی گویند، آن ها واقعیت را طور دیگری می گریند( برای مثال وقتی که به ما نگاه می کنند / یا وقتی که در چشم ها تکرار می شویم ). پس اگر صورت تو نریخته چرا دست من نمی تواند به درون دل یک مثلث برود و درون آن بماند. مثلث اینجا واقعیست، دست من که با آن صورت ترا گرفته بودم هم، اما چیزی در درون مثلث مرا قربانی می کند. چیزی که به بیرون برمی خیزد و مهار صورت را می شکاند.اینجا من به لب های تو نگاه می کنم وقتی که میخندی. به بیضیهای کرویایی نگاه می کنم که دیوانه اند و به جدار صورت تو تا حدی خورده اند که صورت را شکاندهاند و قبل از اینکه تا نهایت یک خط پیش بروند، من آن ها را در لحظهی مثلث شدگی ابدی کردم. من اینجا بالای سر ادامهایی از انتهای داستان کرهی زمین ایستاده ام، بالای سر یک مثلث که در آن آب شور و خون پیدا می شود و جسدی که زنده است و می گرید واقعیت بودناش را. من دستم را به درون این مثلث بردم تا بکارم در آن نور را تا واضح تر بشود دید بلور های نمک چطور روی زخم خابشان می برد. اما دست من تصعید شد / حالا بدون دست باید به رسوب نمک روی جداره ی گلو نگاه کنم . از این راس بالا ، از اینجایی که من انزوای یک انسان را در میان تمام کیهان می بینم ( این انسان واقعا تنهاست چرا که هیچ کس به جز در وقت تغذیه و ناهار و حمام و یا وقتی که او بمیرد، او را به یاد نمی آورد ) تنها خطوط موازی می توانند پیوند او با جهان باشند. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس جعفری تاريخ: جمعه 4 اسفند 1402 ساعت: 19:05

صدای فندک زدن صبحگاهی در خلا بی ته چشم ِ کیهانی که می برد تا انتها صدا را و از لبه اش به منظره پرت می کند تا تنهایی رابشود دید/ پس از غباری سنگین که از شکستگی جناق سینه ایی بر می آید/ در یک سالن سرد .با چیزی که می خاهد تا تن را حداقل در همان وضع همیشگیاش نگاه دارد/ به جای آنکه تن ستاره ایی منقبض شده باشد که فرو میرود در خودش تا اصطکاک کمتری با محیط داشته باشد و کمتر بسوزد و انسان درک کمتری از چگونه بودنش داشته باشد، یا از تواناییچگونه شدنش، چرا که این نور خفه است. چرا که این نور محو خاهد شد و هیچ کس نخاهد فهمید که چرا زانویی که تا انتهای درون عروقخونی می رود ناگاه با دستی که می خاهد آن از ابتداش نگاه دارد، به جایی بیرون از منظره پرت می شود./ به رویا.چرا یک ستاره رفتاری خورشیدی دارد و در تنش رگش منبسط می شود/ و خورشید از انبساط خون در تنش می ترکد و روزی می رسد کهقبل از لالایی های صبحگاه من خورشید ِ کهن رفته است و کبود شده است و دیگر نمی خندد. خورشیدی که برای رسیده شدن به منظرهتنش را شکست تا زمانی بخشی از او تنی همیشگی باشد و نرود. تن ِ همیشگی نوری که از چشم هاش ساتع می کرد و در پوسته یبلورش به حدی جسمی الماسگون را تازه نگاه داشته بود که می بست خودش را در صبح که نور خط نندازد روی آن.به حدی خودش را در لفاف همیشگی زخمِ بودن تازه نگاه داشته بود / که منزهِ مظلومِ منزوی/ با صدایی که از انتهای سالن به صورتشمی ریخت/ به عظمت مفهوم تنهایی، لبخندی خورشیدی می افزود .-خورشید از حجم خودش حبه می کرد در بلور تصویر چشمان بسته ی ترا وقتی که با صدای من از خاب بر می خاستی و من را متلاشیمی کرد لبخندت با چند برش از حواسی که متعلق می شد در فضا. چه به تو می گفتم . می توانستم چه به تو بگویم وقتی کهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس جعفری تاريخ: چهارشنبه 4 بهمن 1402 ساعت: 20:33

دهان مدخل زخمست.زمانی که بوسه میپذیری، که حصار شیشهایی کلام دور رویای دل میکشی، همانجا زهدان زخم کشت میدهی.و میرود کلمه تا جایی که باد سنگ میپراند به حصار شیشهایی خانهی رویات و می شکند سکوت و خون میافتد در درون دل.به تصویر خونی منی شکسته در آینه مینگری که صورتی داشت از تو، در لهجهی چشم او.تو آواز قبیلهی فراموش هستی، که به یاد آورده نمیشوی. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس جعفری تاريخ: چهارشنبه 4 بهمن 1402 ساعت: 20:33

-آیا تا به حال منتظر منفجر شدن تنت بودهای؟ هر صبح که من به صورت ات دست می برم، تو فکر می کنی منفجر خاهی شد و اجزای صورتت را جمع می کنی، چرا که این یک فعل غریزیست که انسان تنش را در موقع خطر جمع می کند و تو صورتت را موقع رجعت دست های من به چشم هات / اما آیا در این نود و یک باری که صورتت را لمس کرده ام، فکر کردی که می خاهی منفجر شوی با دست های خیس من ؟ در کدام بخش از درون ِ تو، وقتی که شبی به آسمان نگاه می کردی یک ستاره درون ِ حدقهی تو آتش گرفت که با چشم ِکیهانیات به اتاق نگاه می کنی و دنبال ستاره می گردی و هیچ گاه مرا نمی بینی ( دارم بدون دقت می نویسم، چرا که پرت شده ام به زمانی که دست ام را به صورت تو رجعت دادم و تو نگاهت را از صورت من پرت کردی به سویی که می خاست ستاره ایی باشد که جلوی چشم تو منفجر شد ) یک ستارهآینهوار یک ستارهبلور که چشم ترا به تو نشان دهد( من از تو عذر می خاهم که حضور ما سایه می اندازد روی کیهان / من از تو بابت بوی تعفن معذرت می خاهم / من از تو برای تنم که وقت ِ منفجر شدنت در کیهان نبود عذر می خاهم ، که نتوانست خودش را روی تو بیندازد تا تکهایی بیشتر از تو به روی این تخت بیافتدد / من از تو برای شب معذرت می خاهم. )( من از تو برای کلمه معذرت می خاهم/ برای باد که اختیار حنجرهی من را دارد/ برای غریزهی حقیرم که به دنبال محبت گرفتن ِاز توست / برای این خوی انسانی که در تن ِانسانی ترا محدود کرده تا به دنبال خودش بگردد، و وقتی که آن قدر حقیر بود که نتوانست حجم رویای ترا که از دست هاش می چکید تصور کند/ ( و سایه شد ) عذر می خاهم . )-و سایه شد .از تنام بوی حافظه ام را خاستم تا بکنم ، زیر ِنور زرد تصنعی / و روی پیرهن های مشکیام که هفت عدد بودند و برای سه ماه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس جعفری تاريخ: چهارشنبه 4 بهمن 1402 ساعت: 20:33

ذرات نور رج می زند تن سنگی نام داری را که ابدی از کلمات را با خود به درون شن ها برده و نمک زخم انسانیxadاش را تازه می کند./ با خود به دریای رنگ می برد و سکوت را گذاشته برای کره ی خالی.یک نور محو روی برش سنگی سیاه که نامی جلادار دارد، نامی که در دنیای سکوت بی ترجمه، لهجه ایی از غم دارد. مثل سرگذشت رفت و آمد دریا:یک هیچ در میان دو آینه، یک انسان که در میان دو چشم انسان، چیزی جز سیاهی را باز نمی یابد/ مثل خیرگی به نور خورشید تا کورشدهxadگی و تصور شمایل نوری بی ترجمه که لهجه ایی از خشم دارد.چگونه می توان به کودک گفت که قلعه اش با دریا ریخت به هیچ. چگونه خبر مرگ ترا با کلمه بگویم. چگونه سکوتxadام لهجهxadی ترا داشته باشد، وقتی که نگفتی با خط جلا روی سنگ به جای شن نام ترا ابدی کنند؟در میان این حجم از آب، چگونه این همه تخمدان عقیم آرزو خفتهxadاند؟ که روزی قلعه ایی بودند و اتاقی داشتند و درون اتاق کسی در آینه از چشم یک انسان دیگر به چیزی نگاه می کرد که چیزی نبود.روایت کدام نور از ابتدای نطفهxadایی تعریف نشده طیف های تعریف پذیرش را در رگ خشکیده ی سکوت جهان پس از تو سر بدهم که کلمه بدون لهجهxad، آغازی ابدی داشته باشد..ای دریا !بگو که اشک های کودک را با خودت به کجا می بری/بگو که آب تو/من/اشک/ شن و نمک/ شور است و زخم انسان از کجای تاریخ ابدی تو انتها می گیرد.از مولکول های کیهانی یک روان که تصعید می شود در بخار آینه، حافظه ی نوری مانده به روی شیشه که طیفی سرخ به اتفاقات می دهد و اتفاق می افتد دوباره هنگام: یک طیف نوری سرخ که می رود تا از درون بطن چپی که می افتدد و به بیرون می ریزد:بطن چپی که کاری ندارد به جز اینکه چیزی باشد تا از ادامه ی حیات یک دست که سعی نمی کند تا حافظه ی بخار آینه را پاک کند. ما از ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس جعفری تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1402 ساعت: 10:31

• کشاله که در کشاله می رود فرو مژهست می چلاند اعصاب محیط رادر تن صدای برش فلز کهدر هم آمیختگی ذرات تن تا خیسی پذیرندهی حفرههای طبیعی درد مایع بودن در جایی که به جز مایع آغوش هم متلاشی میشوددر جایی که به جز آغوش اشک هم و مایع بودن آغوش که از شیار خط نامتنهی ، توازن محیط را به هم می ریزد- برمی خیزاند از شیار کشاله هارود های تصنعی بهشت راتصنع پذیرفتن خلا راو از اجسام فلزی برش داده شده ، مایع بیرون می چکد و چشم هایت که بسته استبه چگونگی درک ستاره ها فکر می کندوقتی که چشم هایت را بستهیی به آب زهدان های توخالیحفره های پر چگونه بی شکل نمیمیری از نبود خطی که محور تن ترا مایع میدارد که دایرگی ماه، خورشیدحدقهی چشم های تو در زلالی خون ستارهبه چگونگی حدفاصل نور از ماه بنگرد با چشم های بسته - چرا شب همیشهست بیرون پلک تودر امتداد صدای برش فلزات و امواج چشم تو موی تو و شکل بی شکل تو که در محیط تنکه در مساحت آغوشبگریایی که لبریز شوی از حجم خودت- کشاله که در کشاله می رودفرو مژهاییست سپیدروی حجم شبچشم توسایهیی از بلور میاندازد• ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس جعفری تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1402 ساعت: 19:39

احساس می کنم نمیتوانم.آرزو می کنم زودتر شرم کم شود، خلاص شوم.می خاهم زار بزنم، اما همین را هم نمیتوانم، نمیتوانم درست نفس بکشم، نمیتوانم درست بخابم و برای همین بیداری و خاب سخت است برایم.نمیتوانم هم نفس نکشم.میخاهم بمیرم و دیگر کسی نیست که نخاهد بگذارد تا بمیرم.دنیا همه سیاه شده است، یا سفید، هیچ چیزی دیده نمی شود. می خاهم اوغ بزنم، اما چیزی جز دود در معدهام نیست، که آن را هم بالا نمیآورم. هیچ دوستی ندارم، خانواده یا جانپناهی، همه جای ویرانیام شدهاند.روی کوهی که تراشیدهام تنها نشستهام و وجب به وجب راگه گرفتهست به جای مه. همهچیز مشخص است و از ظاهرش می بارد گه. نای تغییر دادن ظاهرش را ندارم. امروز دیدم که استخوان دندههام بیرون زده، دندانهام زرد شده، موهایم ریخته و زیر چشمانم گود شده و آینه به فلاکتام اعتراف میکند و از نشان دادنم شرم دارد، پس حق دارد کسی که نخاهد ببیندم من هم نمیخاهم خودم را ببینم پس آینه ندارم در خانهام. هیچکس دوستم ندارد، همه از من گذشتهاند، یا حتا به من نرسیدهاند تا از من عبور کنند، من اما شدهام معجونی از استفراغ خاطرات در سر و تنم، همه چیز ماسیده توم.هیچ افق روشنی نمی بینم، و اگر تصورش را هم بکنم انقدر بعید است که من به آن نمی رسم یا آن به من. روزهای من گذشته. از هم رد شدهایم. یک سرفهام در سینهی زمان که گهگاه پرت می کندم به بیرون از خودش و آن جا حس می کنم که رها شده ام. اما آن جا هم نیستم دیگر، زیر استخوان های روز له شدهام، زیر استخوان های شب زیر دویدن با پاهایی که برای من نیست در راهی که برای من نیست برای رسیدن به چیزی که برای من نیست. هویت ام را از دست دادهام. میآیم خودم را صدا کنم، تورا صدا کنم، اما هوایی در حنجرهام نیست و دودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس جعفری تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1402 ساعت: 19:39

هالهیی نور می سوزدو می رود سبک تا جایی که محو میشود آسمان را یک پرده روشن می کند حافظهی ابدی هالهی نوری که سوخت که پرندهیی بود که ندید پریدنش را کسی و حافظهی شاخه همیشه خاصیت ارتجاعی دارد در بهارهای بسیار بی شکوفه که شکوفه ها می پرند که شکوفه ها هجرت می کنند از بهار به آسمان بگو ببینام به من که چشمی که همیشه بهار می بیند را می خاهییا بهار همیشه بی که چشمی داشته باشی تا ببینی درختی که شاخهیی ارتجاعی دارد و حافظهی پریدن یک پرندهی سپید را که پریده است در آنتصور می کنیبگو ببینام به نیستیات که چگونه حافظهی بوسیدنات را تکرار می کنم بدون آنکه ترا بوسیده باشم ای هالهی نوری محو شونده در تن آسمانیام که مرا یک پرده سپیدترمی سازی تا نباشم . ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس جعفری تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1402 ساعت: 19:39

بغض ِ نیلوفر /وقتی دید زیباییش را / شکست در آب-زلالْسرخماه ِ کاملپس از باران-برمیگرددامبه زیباییزخم ِ آینه ها-نور / گذر ندارد از پوست / وقتِ خیرگیش با خود-کنج ِ کج ِ لبپناه ِ شفیرهی بوسهپس از تنها-چمیده سپیدسرخ که می رودحافظهی نورانی ِ خون-یکی رهادر میانهطبیعت ِ ماده-آفتاب ِ کور /نور ِ عقیم / در به افق چشمهای تو / میزایندَم-محوی حافظهدر آبهای مهاجر سفر ابد در عشق-بهار ِ زمانبی که وقت خطی درون تنِ درخت-خاب فرشتگان شبنم روی برگتعبیر ِ لبخندت-آهومونا/ غمزهی سبزسیاهسرخ /حب کن ذرهی نور در چشممیلاد رنگینکمان ِ پس بغض / در شکست ِ سکوت آب نیلوفرانه-لَکپوست ِ گل گلِبهیاز گل ِ خاکستر-نمیرودسیاهی ِ سوختن ِ گیاهاز پوست گلبُهی-صورتِ توزیبایی مکسربرخورد اشک به آب-گریستن ِ هواذرات ِ آینهشکوفهی صورتات-بهار همیشهی خاکدست بردن به دل ِ خالی-کجی ِ زاویهصرافت ِ شقیقهزلال از چشم ِ توام-استخوان ِ گیلاسگوشتهی پوکسربهای مداوم-امتدادَتاز چَپ ِ نورتا جغرافیای خاب-مرگِ مرکزگریز از زیباییبهار ِ دل ِ خط-نُت ِ سکوتتپش ِ شریان ِ میتآه ِ حافظهی بوسه-. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس جعفری تاريخ: سه شنبه 9 اسفند 1401 ساعت: 19:36

کدری ِ دریا آن چنان که شایسته است ، نمینماید قطرههای خون ِ تنی را که به دریا سپرده بودم تا گواه ِ شهادتام رنگ ِ دریا را بپذیرد، چرا که من هم یکی از همین موجهای پسانداختهی توام آب ، که در حافظهی شن ، نام ِ خودم را نوشتم و با تن ِ دیگرم / مرگ / بوسه یا خاب ، از یادش بردهام . برای همین به خاطر نمیآورم اسمام چیست . اسمام یحیی نیست ، ابراهیم نیست ، رمضان نیست ، من نمیدانم که اسمام چیست و برای همین روی پلاکام ننوشتهام که اسمام چیست ، چرا که در یکی از خابهام ، تو ، مرا به نام ِ کوچکام هجا کردی و حالا تنهای مثلهام ، در هر شکل حضوری از مرگ دارند و آن ها را هجی می کنند. تعداد دیوانگان را ، تعداد دانههای عدس ِ عدسپلو را و تعداد کشتهشدگان را . من تمام آن ها را می شمارم ، می دانم که در اینجا شصت و چهار دیوانهی احتمالی وجود دارد ، در یک بشقاب عدس پلو ، اگر آشپز بداند که برای من می کشد ، بالغ بر صد و هفده عدس وجود دارد ، اما تعداد کشتهشدگان را نمی دانم . همانطور که نمیدانم چند کاشی در مستراح اینجا وجود دارد ، چون تا هروقت که میآیم تا شمردنام را کامل کنم ، ریدنام تمام می شود و عدسهایی که هضم نشده اند از مقعدام بیرون میریزند و من آن ها می شمارم که تعدادشان می شود ، چهل و سه تا ، اما هنوز نمی دانم چند نفرکشته شدهاند،چرا که نمی دانم چند نفر به دنیا آمدهاند و آیا کشته شدن یعنی از دنیا رفتن ؟ من میتوانم دیوانگیام را با منطق توضیح بدهم ، میتوانم قانعتان کنم که دیوانه ام ، چون که زوایای چهارچوب اتاق از چشمام دور می شوند ، یا من از آن ها و این قطعی نیست ، اما رنگ سبزی که در بالای اتاق میبینم، میتواند شفق قطبی باشد ، اما شفق قطبی نیست . اینجا میانهی دریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس جعفری تاريخ: يکشنبه 23 بهمن 1401 ساعت: 19:40

صفحه بندی