خداحافظ اردبیل!
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/24 | ساعت: 2:34
-روز بعد درخت آینه ها رو از دیوار در میارم. درخت معلق رو هم از بالای دیوار میارم پایین. دیگه جای امنی ندارم، در روز جاری رویاهامو از دیوار جدا کردم و دیدم که آفتاب توی این چند سال یه حصار زرد از پوست خودش رو روی کاغذ جا گذاشته. شاید بخام کاغذا رو همین جوری نگه دارم. موهای دخترم رو میدم به مادر واقعی...
خداحافظ اردبیل !
◷
تاریخ انتشار: 1403/4/30 | ساعت: 14:56
-فردا درخت آینه ها رو از دیوار در میارم. درخت معلق رو هم از بالای دیوار میارم پایین. دیگه جای امنی ندارم، امروز رویاهامو از دیوار جدا کردم و دیدم که آفتاب توی این چند سال یه حصار زرد از پوست خودش رو روی کاغذ جا گذاشته. شاید بخام کاغذا رو همین جوری نگه دارم. موهای دخترم رو میدم به مادر واقعیشون. کتاب...
Ghost of thushima/ Act III /after Fate of Tushima
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/10 | ساعت: 23:00
وقتی که لبی میشکند و از فضای خالی ِ شکستن ِ لب، کلمه ها اسبهایی سفید میشوند که قوس ِ آن ها با شکل خاک به یاد می آوری، من یکی از بوسههای فراموش شدهی توام که در دشت به سینهی یخبستهی انسان، خونام را شلیک کردهام. خون ِ من، که از آخرین رجعت ِ خورشید به درون ِ تنهای انسانی در رگِ انسانیشان شبی لرزا داشت م...
حافظهی شقیقه.
◷
تاریخ انتشار: 1403/1/30 | ساعت: 17:05
-نجوم خاک که در ابتدای پس از تن های دیگرش به زمین میخورد، دیگر نمیتواند برخیزد. چرا که ذرهی آب را دیده که میرود و نمیتواند جلوی رفتن او را بگیرد، چرا که افق و عمود هیچ گاه به یکدیگر نمیرسند. تو در همین مختصاتی که آفریده شدی، سر دیوانهات را به آهن میکوبیدی تا بتوانی خودت را در افق حل کند. ( در واقع ت...
Red Dead Redemption II/pt.1
◷
تاریخ انتشار: 1403/1/30 | ساعت: 17:05
یک بار وقتی که در چشمهای من افتادی و به من گفتی که این لبهایی که بیحدیِ سهمگینی از زیبایی دارند را چه کسی خاهد بوسید، آهن در دهانم شکفت. و وقتی که پناه برده بودم به رحمها تا شکوفهی مَرمی ها را در آن گور کنم، سیاه به من گفت که طعم ِ آهن زنگزده میدهد زهداناش، پس باید تو من را شلیک میکردی به زاویهایی ا...
بخش میانه از سه .
◷
تاریخ انتشار: 1402/12/4 | ساعت: 19:05
از ساعد ِ دست زاویه ایی به بیرون برمیخیزد که مهار ِ صورت را شکانده و صورت ِ ریخته در دل ِ آفتاب بالاخره می خندد، اما نمی توان او را دید / چرا که یا در دل آفتاب مرده ایم و این رویای ماست که به ما نگاه می کند، یا او مرده و ما در ادامه ی رویای او به واقعیت چشم دوخته اییم.اما چشم ها دروغ نمی گویند، آن ه...
اتاق فرشته ها/ پیش درآمد و یک از شش
◷
تاریخ انتشار: 1402/11/4 | ساعت: 20:33
صدای فندک زدن صبحگاهی در خلا بی ته چشم ِ کیهانی که می برد تا انتها صدا را و از لبه اش به منظره پرت می کند تا تنهایی رابشود دید/ پس از غباری سنگین که از شکستگی جناق سینه ایی بر می آید/ در یک سالن سرد .با چیزی که می خاهد تا تن را حداقل در همان وضع همیشگیاش نگاه دارد/ به جای آنکه تن ستاره ایی منقبض شده...
دهانِ عتیقی
◷
تاریخ انتشار: 1402/11/4 | ساعت: 20:33
دهان مدخل زخمست.زمانی که بوسه میپذیری، که حصار شیشهایی کلام دور رویای دل میکشی، همانجا زهدان زخم کشت میدهی.و میرود کلمه تا جایی که باد سنگ میپراند به حصار شیشهایی خانهی رویات و می شکند سکوت و خون میافتد در درون دل.به تصویر خونی منی شکسته در آینه مینگری که صورتی داشت از تو، در لهجهی چشم او.تو آواز قب...
بخش دو
◷
تاریخ انتشار: 1402/11/4 | ساعت: 20:33
-آیا تا به حال منتظر منفجر شدن تنت بودهای؟ هر صبح که من به صورت ات دست می برم، تو فکر می کنی منفجر خاهی شد و اجزای صورتت را جمع می کنی، چرا که این یک فعل غریزیست که انسان تنش را در موقع خطر جمع می کند و تو صورتت را موقع رجعت دست های من به چشم هات / اما آیا در این نود و یک باری که صورتت را لمس کرده ا...
روایت مرگ/ pt :2
◷
تاریخ انتشار: 1402/6/6 | ساعت: 10:31
ذرات نور رج می زند تن سنگی نام داری را که ابدی از کلمات را با خود به درون شن ها برده و نمک زخم انسانیxadاش را تازه می کند./ با خود به دریای رنگ می برد و سکوت را گذاشته برای کره ی خالی.یک نور محو روی برش سنگی سیاه که نامی جلادار دارد، نامی که در دنیای سکوت بی ترجمه، لهجه ایی از غم دارد. مثل سرگذشت رف...
زمان فلزی
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/4 | ساعت: 19:39
• کشاله که در کشاله می رود فرو مژهست می چلاند اعصاب محیط رادر تن صدای برش فلز کهدر هم آمیختگی ذرات تن تا خیسی پذیرندهی حفرههای طبیعی درد مایع بودن در جایی که به جز مایع آغوش هم متلاشی میشوددر جایی که به جز آغوش اشک هم و مایع بودن آغوش که از شیار خط نامتنهی ، توازن محیط را به هم می ریزد- برمی خیزاند ...
روزمردگی
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/4 | ساعت: 19:39
احساس می کنم نمیتوانم.آرزو می کنم زودتر شرم کم شود، خلاص شوم.می خاهم زار بزنم، اما همین را هم نمیتوانم، نمیتوانم درست نفس بکشم، نمیتوانم درست بخابم و برای همین بیداری و خاب سخت است برایم.نمیتوانم هم نفس نکشم.میخاهم بمیرم و دیگر کسی نیست که نخاهد بگذارد تا بمیرم.دنیا همه سیاه شده است، یا سفید، هیچ چی...
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/4 | ساعت: 19:39
هالهیی نور می سوزدو می رود سبک تا جایی که محو میشود آسمان را یک پرده روشن می کند حافظهی ابدی هالهی نوری که سوخت که پرندهیی بود که ندید پریدنش را کسی و حافظهی شاخه همیشه خاصیت ارتجاعی دارد در بهارهای بسیار بی شکوفه که شکوفه ها می پرند که شکوفه ها هجرت می کنند از بهار به آسمان بگو ببینام به من که چشمی...
پارههایی کوتاه در دو برداشت ، برای تو و میلاد ِِبهمن ، در بهمن .
◷
تاریخ انتشار: 1401/12/9 | ساعت: 19:36
بغض ِ نیلوفر /وقتی دید زیباییش را / شکست در آب-زلالْسرخماه ِ کاملپس از باران-برمیگرددامبه زیباییزخم ِ آینه ها-نور / گذر ندارد از پوست / وقتِ خیرگیش با خود-کنج ِ کج ِ لبپناه ِ شفیرهی بوسهپس از تنها-چمیده سپیدسرخ که می رودحافظهی نورانی ِ خون-یکی رهادر میانهطبیعت ِ ماده-آفتاب ِ کور /نور ِ عقیم / در به ...
روایت ده از مرگ / بیشماره از شصت و چهار
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/23 | ساعت: 19:40
کدری ِ دریا آن چنان که شایسته است ، نمینماید قطرههای خون ِ تنی را که به دریا سپرده بودم تا گواه ِ شهادتام رنگ ِ دریا را بپذیرد، چرا که من هم یکی از همین موجهای پسانداختهی توام آب ، که در حافظهی شن ، نام ِ خودم را نوشتم و با تن ِ دیگرم / مرگ / بوسه یا خاب ، از یادش بردهام . برای همین به خاطر نمیآورم ...
روایت سه از مرگ .
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/9 | ساعت: 2:17
پرنده می رود سپید ، افتاده تر از سایهش می رود به سوی فضایی ناهمگن از نور و غبارپرنده می پرد بی شکل ، بی که بال داشته باشد حتا ، شکل ِ باد هم نه ، می پرد که پریدهاست پرندهو پرنده،پریده،رونده،می شکافد حجم ِ نمور ِ اتاق را و مخیلهام،می داند در این تاریکی ، رفتار پرندهیی که می شکافد را -دستام،اعصاب ِ تح...
روایت چهار از مرگ .
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/9 | ساعت: 2:17
رسوب ِ نمک در عمق ِ زخم ِ هوا که به درون ِ ریهی هیچ میماسد ، تَندار کرده بی تن را ابعاد ِ بی شکل ِ زخم ِ هر جا ، هویتش را تازه نگاه داشته ، از موج ِ در موج ِ در موج که تن دادهاست به او ، پس از یک قطره که افتاده در آب از صورتی که تمیز نمیداد اجزاش را بس که گریسته/کاسته بود از صورتش اجزا را / حافظهی ت...
روایت صفر از مرگ
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/9 | ساعت: 2:17
بایر، بسکه نمک باریده از ابر ِ حضور ِ چیزها روی دریای سکوت که بغضی نوج نمیزندم . دلی دارم سختتر از آب و ُ روان ِ اشک ، حلقام گرفته که سکوت باشم ، خلاص ، در مختصر ِ باران ِ بلوغ ِ ابری نو ، که داشت رویای جنگل ِ شعر . حالا ، زیر سنگ ِ قبر ، تنی افتاده ، سفتتر از اشک ، که پرتاب میشود به جایخالیش ، به ح...
اگه فردا بی من شروع شد - بن.
◷
تاریخ انتشار: 1401/4/17 | ساعت: 14:55
شب تولدته و من از خاطرم رفته این چند هزار کلمه ایی که وقفت کردم رو، از کدوم بهار چَپِ سینه ام کاشتی.تعداد بهارهایی که ما با هم داشتیم هم از یادَم رفته، اما یه جمله از مادرم خوب یادمه : زندگی چیزی نیست، به جز چندتا بهار!توی ذهنم، اگه بخام برای هرچیز، اسمی به جز اسم ِ خودش انتخاب کنم، اسم ِ تو همیشهست...
تولد دوباره در بی تنی.
◷
تاریخ انتشار: 1401/4/17 | ساعت: 14:55
از صدای زنگی باید گریه کنم که از یاد برده امو به لب هام فشار بیاورم که از بوسه های نترکندمن ابعاد تمامی زمین را در استخوانهای تعدادی از ماهیچه هام پخش کردهامو سوزاندم-اما گاهی به خاطر میاورمشان و گریه می کنم- مثل صدای زنگی که از یاد برده بودم.چرا گریه می کنم،چرا به یاد می آورم و گریه می کنمچرا از خا...