خرید بک لینک

-

فردا درخت آینه ها رو از دیوار در میارم. درخت معلق رو هم از بالای دیوار میارم پایین. دیگه جای امنی ندارم، امروز رویاهامو از دیوار جدا کردم و دیدم که آفتاب توی این چند سال یه حصار زرد از پوست خودش رو روی کاغذ جا گذاشته. شاید بخام کاغذا رو همین جوری نگه دارم. موهای دخترم رو میدم به مادر واقعیشون. کتابا و کلمه های از یاد برده ایی که همیشه توی سینهام سنگینی می کنن رو باید بذارم توی دوازده تا کارتن موز تا این سنگینی همیشه باهام باشه، تا بفهمم هنوز روی زمینام. تو فکر اینم درختارو بکارم تو باغ پشت تیمارستان، یادم میاد بعضی شبا به شوق اینکه قراره اونجا با بچه هام باغ سبزی و توت و سرو بکاریم به خاب می رفتم و صبح اونقدر واقعیت های محقری رو برای خودش می کرد که همه چیز مثل یه رویا موند اونجا.

اما اگه دروغ نگم، ته اون باغ، دوتا گردو خودم کاشتم، با دستای خودم و بهشون آب دادم، به امید اینکه بزرگ بشن. اونا خیلی دورن، ته باغ توی یه دنیای دیگه شاید بیان تو خابم، اما دلم می خاد اینجوری فکر کنم که کسی به جز من هم به فکرشون هست و وقتی من نیستم هم بهشون آب میده و از مارای توی باغ نمی ترسه. امشب یکم با خودم بلند بلند تو خونهام حرف زدم و این احتمالا آخرین شبیه که تا مدت ها می تونم فقط برای خودم نگهش دارم، بدون حضور نزدیک ترین و عزیزترین آدمای زندگیام با این تن. به این فکر کردم که تا به حال به دنیا نیومدم، تا به حال عاشق نشدم و تا به حال بوسیده نشدم. انگار من حافظهی یه جنینام که داره خاطرههای جسدهای تن قبلی زمینی رو خاب میبینه. نمی دونم کی بیدار میشم، نمی دونم بیدار میشم یا نه و نمی دونم وقتی که بیدار بشم، واقعیتا مثل این رویاهای محقر قلب بزرگم رو به درد میارن یا نه. چیزی نمی دونم و فکر می کنم عرفان وقتی که من برم چه قدر زنده می مونه. نمی دونم هنوزم صبحها منتظر من می مونه تا با لالایی من از خاب بیدار شه، نمی دونم کی برای محمد شعر میخونه، نمی دونم حسن تو بغل کی گریه می کنه.

جوری چیزی نمی دونم که انگار به دنیا نیومدم، انگار آیت و سرباز و مداح و فطیر رو یادم رفته. شبایی که توی ترمینال خابیدم، گشنه خابیدم، تو سرما بیدار شدم و به جون مادر نگار برای غذای نذری امام محمد باقر دعا کردم رو یادم رفته. خودکشی هارو، میل شدید آدم ها به نبودن رو انگار یادم رفته، با اینکه هنوز انژیوکتاشون رو توی شیشه مربا نگه می دارم. ولی یادم هست، یه روز سی و هشت هزار تومن دادم برای شیشهی مربایی که روش نوشته بود با عطر مازندران، اما عطر مازندران رو یادم رفته. تنت که بوی شکلات و شیرینی می داد رو یادم رفته و ازت پرسیدم که تن تو همچین بویی میده؟ و تو که گفتی چه بویی ؟! پس فکر می کنم تو هم یادت رفته. تو هم یادت رفته که پشت مسجد دانشگاه ، زیر حصارای دریاچه، توی پاساژای متروکه و پل هوایی هم رو بوسیدیم. ذوق نشون دادن بارون چی؟ یادت هست؟ بهت گفتم من بعد از دیدن اون بارون رفتم یه گوشه توی اشپزخونهی خابگاه و گریه کردم ؟ یادت هست روزی دوازده کیلومتر راه می رفتم و یه بستنی می خوردم تا بتونم سر ماه یه تلویزیون بخرم به امید اینکه تو بیای و چایی بذاری و من سرمو بذارم روی پات و شبکه مستند نگاه کنم و خابم ببره ؟ سرفههای خونیام چی؟ پاکت سیگارایی که دورشون ننداختم، ترس اینکه اون شب شاید آخرین شب زندگیت می بود و من می گفتم چیزی نمیشه رو چی؟ اینکه توی تپههای بی سر و ته هم رو بوسیدیم، اینکه یه زمانی جوون بودم و الان انگار که پیر شدم رو یادت هست ؟ خنده داره ولی انگار جون من اینجا به بستنی بسته شده. پیمانم بهم میگفت، می گفت: بستنی غذای فقراست. راست می گفت، ولی بستنی همیشه بعدش خوشحالمون می کرد، حیران، ذوق اینکه هروز یکی منتظرت باشه، اینکه هروز یکی یه لحظه با تو به گذشته ش برگرده و این ذوق انقدری باشه که دیگه تو هم توی گذشته بمونی رو یادت هست ؟

بگذریم.

فردا باید دوازده تا کارتن موز بخرم.

شبت به خیر.

برچسب: نویسنده: نرگس جعفری تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 14:56

صفحه بندی